روش تمرکز
یک نقطه سیاه به قطر ۱ تا ۳ سانتیمتر بر روی یک زمینه سفید قرار دهید. اگر این را با مداد سیاه بر روی کاغذ می کشید، کاغذ شما نباید خط دار باشد. این نقطه را طوری روی دیوار نصب کنید که وقتی مقابل آن می نشینید، نقطه سیاه مقابل پیشانی شما باشد. به فاصله دو متری از دیوار بنشینید و در یک وضعیت راحت قرار بگیرید. به خاطر این که در طول تمرکز بر نقطه سیاه احساس ناراحتی نکنید و یا پایتان خواب نرود توصیه می کنیم روی صندلی بنشینید و در این وضعیت نقطه سیاه در فاصله دو متری شما و در مقابل پیشانی تان روی دیوار باشد.برای ایجاد وضعیتی راحت تر و ریلکسیشن بیشتر می توانید چند نفس عمیق بکشید و پس از آن که به مغز خود اکسیژن فراوان رساندید، خود را برای این تمرین ذهنی و فکری آماده کنید و حتی بهتر آن است که ریلکس را نیز انجام دهید، عضلات چشم و صورت را رها کنید و پس از راحتی عمیق بلافاصله چشمها را باز کنید و به نقطه سیاه خیره شوید. قبل از آن که چشمها را باز کنید، می توانید به خود تلقین کنید که من بلافاصله پس از باز کردن چشمهایم، با اشتیاق و علاقه فراوان به نقطه سیاه خیره خواهم شد و تمام توجه و تمرکز خود را با تمام وجود به نقطه سیاه معطوف می کنم.این که می گوییم بعد از ریلکس بلافاصله چشمهایتان را باز کنید به معنای آن نیست که تند و سریع چشمهای خود را باز کنید. پلکها را باید به آرامی باز کنید. کاملاً در نقطه سیاه فرو روید. به تدریج تمرکز خود را از وسط نقطه سیاه به حد فاصل نقطه سیاه و سفیدی کاغذ معطوف کنید. بهتر آن است که کم کم چشم خود را در این دایره سیاه حرکت دهید. این چرخش می تواند در جهت حرکت عقربه های ساعت یا بر خلاف جهت آن باشد.پس از مدتی که این چرخش را دور تا دور این دایره انجام دادید، بلافاصله یکباره و ناگهانی به نقطه سیاه برگردید و به تمامی در آن خیره شوید. ممکن است این سیاهی برای لحظاتی تمام میدان بینایی شما را اشغال کند. اگر در این خیرگی و تمرکز و توجه، احساس کردید چشمهایتان می سوزد، پلکهای خود را کمی به حالت نیمه بسته در آورید و به اصطلاح چشم خود را ریز کنید. پس از این استراحت نسبی، چشم را بیشتر باز کنید و خیرگی را دوباره شروع کنید.در این تمرین نگذارید که فکرتان به جاهای دیگر برود و هر وقت احساس کردید فکرتان منحرف شده است، مجدداً با تمرکز بیشتری به نقطه سیاه بیندیشید. پس از مدتی که در یک محیط ساکت و آرام با بدن ریلکس، به طور فعال این تمرین را انجام می دهید، می بینید که دقایق زیادی را بدون توجه به مسایل دیگر فقط در نقطه سیاه بوده اید. از آنجا که این تمرین را برای اولین بار انجام می دهید، ممکن است در ابتدا نقطه سیاه برایتان ناملموس باشد اما تداوم این تمرین کم کم شما را با نقطه سیاه مأنوس می کند.در لحظاتی از این تمرین و حتی شاید در طول تمرین دیوار یا کاغذ سفیدی که نقطه سیاه روی آن است نیز در میدان دید شما قرار دارد. اما توجه و تمرکز شما در مرکز این میدان و روی نقطه سیاه است. ممکن است در طول تمرین شما اشکال یا سایه هایی را به صورت تصاویر خطوط یا نقاط مبهم روی دیوار یا اطراف نقطه سیاه ببینید. این مسأله کاملاً طبیعی است و نباید شما را نگران کند یا از ادامه تمرین باز دارد.
تمرکز بر دوایر متحد المرکز
این تمرین نیز تشابه فراوانی با تمرین نقطه سیاه دارد؛ اما برتری آن این است که می توان به افکار خود نیز اجازه جولان دهیم و حتی آنها را روی دوایر می گسترانیم. برای این تمرین روی یک زمینه سفید، نقطه ای به قطر یک سانتی متر بکشید و سپس با استفاده از یک پرگار به قطر۲ سانتیمتر دایره ای دور آن رسم کنید. بعد با حفظ همان مرکز پرگار، دایره هایی به قطر۳، ۴، ۵، ۶، و ۷ سانتیمتر بکشید. سپس این دایره ها را با مداد سیاه پر رنگ و ضخیم تر کنید، به شکلی که حالت منظم خود را از دست ندهند. مجدداً این را روی دیوار نصب کنید. در فاصله ۲ متری آن قرار بگیرید. ارتفاع آن تا حد پیشانی شما باشد. تمرین را شروع کنید. بدن را ریلکس نمایید و چند نفس عمیق بکشید. ابتدا روی بزرگ ترین دایره نگاه کنید. برای این منظور نگاهتان را طوری در وسط قرار دهید که وسط، مبهم باشد و دایره بزرگتر در حوزه دید شما قرار گیرد. طوری که گویی نقطه تمرکز شما همان دایره بزرگتر باشد. حتی می توانید تمامی دوایر کوچکتر داخلی را یک نقطه سیاه رسم کنید و به بزرگترین دایره فکر کنید. پس از حدود ۴۰ ثانیه به دایره دوم بیایید و همین کار را در همین مدت زمان روی دایره دوم انجام دهید. حالا به دایره سوم، چهارم، پنجم و … بیایید. روی هر دایره ۴۰ ثانیه تمرکز می کنید و همین طور به دوایر داخلی تر می آیید. بهتر آن است که همین طور که به داخل می آیید، مدت زمان توقف خود را روی هر دایره چند ثانیه افزایش دهید. این کار را آن قدر ادامه دهید که به نقطه سیاه برسید و سپس روی نقطه سیاه، مانند تمرین قبل تمرکز کنید. حدود ۳ الی ۵ دقیقه در نقطه سیاه متمرکز باشید. سپس بدون انحراف فکر و بر هم زدن توجه و تمرکز، این بار همین مسیر را برگردید. یعنی: دایره به دایره از داخل به بیرون بروید، دایره ها را به ترتیب و با آرامش و تأنی نگاه کنید و روی هر دایره ۴۰ ثانیه متمرکز باشید.
تمرکز بر شعله شمع
تمرکز بر نقطه نورانی یا شعله شمع هم قدمتی کمتر از نقطه سیاه ندارد. راه اساسی پرورش تمرکز و پرورش فکر در تمرینهای یوگا و هیپنوتیزم، تمرکز بر شعله شمع است.اگرچه معمولاً تمرکز بر شعله شمع برای افراد، جذاب و گیراست و با علاقه بیشتری هم آن را دنبال می کنند، شما توجه داشته باشید که این گیرایی و جذابیت کاملاً نسبی است. یعنی ممکن است هر کس برای خود تمرینی را مؤثرتر تشخیص دهد یا از آن نتیجه بهتری بگیرد. ما ضمن توضیح متداولترین روشهای تمرکز، به شما پیشنهاد می کنیم که بیشتر به تمرینی بپردازید که برای شما مؤثرتر است و از جذابیت بیشتری برخوردار است. با این همه، تجربه نشان داده است که افراد از همنشینی با شعله شمع و تمرکز بر آن اظهار رضایت فراوان می کنند.
روش تمرین
فضای اتاق را تاریک کنید و شمعی روشن نمایید. مسلماً اگر این تمرین را در شب انجام دهید، به شرط آن که خوابتان نبرد، مؤثرتر است. شعله شمع را تا آنجا بالا بیاورید که وقتی می نشینید بتوانید به طور افقی به آن نگاه کنید.
طبق معمول ابتدا چشمها را ببندید، تمرین ریلکس و تنفس آگاهانه و عمیق را انجام دهید. عضلات را رها کنید اما ستون فقرات صاف باشد. به آرامی چشمهای خود را باز کنید و به شعله شمع خیره شوید. صرفاً به شعله و آتش نگاه نکنید. بلکه فضای پیرامون شعله را که به صورت هاله ای روشن، دور تا دور شمع دیده می شود نگاه کنید. در مرحله اول، بیش از یک تا دو دقیقه این تمرین را انجام ندهید. پس از این زمان، پلکها را ببندید و عضلات صورت را به ویژه، ریلکس کنید. در ریلکس عضلات صورت، به آرامش عضلات چشم توجه کنید. حالا همین کار را با چشمهای بسته در ذهن خود انجام دهید. شعله شمع را در ذهنتان مجسم کنید و به آن خیره شوید. پس از آن یکی دو دقیقه پلکها را به آرامی باز کنید و با نگاه خیره خود به شعله شمع هجوم ببرید. هر وقت احساس کردید که فکرتان منحرف شد، کافی است به قسمتی از شعله شمع توجه و تمرکز کنید. حرکت، تغییرها، نوسانها و تغییر رنگ آن قسمت از شعله را در نظر بگیرید. بعد از دو دقیقه دوباره به آرامی چشمها را ببندید، صورت را ریلکس کنید و به تجسم ذهنی شعله شمع مشغول شوید. این رفت و برگشت را چندین بار انجام دهید تا این که چشمهایتان کاملاً خسته شوند.نکته ای را که باید تأکید کنیم این است که این تمرین و تمرینهای نظیر آن را با بی حوصلگی و فشار و زور انجام ندهید بلکه با اشتیاق فراوان، تمرین کنید. اگر بتوانید با نگاه کردن به دور شعله شمع هاله های نورانی را از هم مجزا کنید و هر بار به یکی از این هاله ها تمرکز کنید عالی است. تمرین را پس ازیک نگاه سه دقیقه ای به شعله شمع خاتمه دهید و پس از آن چشمها را ببندید و دراز بکشید.
تمرکز بر گل سرخ
تمرکز بر گل سرخ، یکی از معروفترین و متداولترین تمرینهای مراقبه یا مدیتیشن است بدون ذکر مانترا. یعنی بدون تمرکز و بدون تمرکز در گل سرخی که در دست دارید، غرق شوید. این تمرین اساس تقویت تمرکز فکر است. یعنی تمرکز بر هیچ، تمرکز غیر ارادی که زیر بنای تمرکز فکر است. شما آگاهانه نگاه می کنید و خیره می شوید اما پس از آن تمرکز ارادی انجام نمی دهید بلکه نگاهتان را در گل سرخ رها می کنید. این تمرکز به هیچ، به تمرین نیاز دارد که البته تمرینی بسیار گیرا و لذت بخش است. همین طور می توانید در یک پارک بنشینید، به گوشه ای از طبیعت خیره شوید و حالتی وانهاده به خود بگیرید. منظره ای را نگاه می کنید، بدون فکر و بدون تمرکز. هم عضلات راحتند و هم نگاه. شما هر وقت بتوانید این توانایی “تمرکز نداشتن” را در خود ایجاد کنید، خود به خود توانایی “تمرکزداشتن” خود را بهبود بخشیده اید. در واقع توانایی تمرکز نداشتن، عبارت است از دیدن یک مجموعه، بدون تمرکز به چیزی خاص. در عدم تمرکز، تمام تلاش تمرین کننده به مشاهده برابر و یکسان همه چیز معطوف می گردد و هر جزیی از این مجموعه به اندازه دیگر اجزا مشاهده می شود و شما آن قدر در این تلاش غرق می شوید که بر هیچ فکر خاصی هم تمرکز ندارید و فکر شما اسیر جزییات تصویر نمی شود. شما در “کلیت” منظره ای غرق شده اید و همه چیز این منظره پیش چشم شما برابر و یکسان است.همیشه در برنامه های خود، در بین تمرینات تمرکز، تمرین عدم تمرکز را نیز انجام دهید. انجام متناوب این تمرینها با هم در پیشرفت و موفقیت شما تأثیری چشمگیر خواهد داشت. با تمرین عدم تمرکز حواس، شما احساس خواهید کرد که خیلی عمیق تر از قبل مفهوم تمرکز را در می یابید و دستیابی به تمرکز برای شما خیلی آسان تر از قبل است. در واقع در تمرین عدم تمرکز شما در خود خلأیی ایجاد می کنید که برای تمرین تمرکز شما را آماده و مهیا می کند. ما توصیه می کنیم هر وقت می خواهید تمرکزی جدی داشته باشید، مثلاً می خواهید کتابی را با تمرکز عالی بخوانید یا مسأله ای را با تمرکز عالی برای خود حل و فصل کنید، ابتدا تمرین وانهادگی و عدم تمرکز را انجام دهید.
تمرین پرش آگاهانه فکر
آخرین تمرینی که برای تمرکز فکر به شما توصیه می کنیم تمرین پرش آگاهانه فکر است. شما به این شکل یاد می گیرید که هر زمان که روی یک موضوع خاص فکر می کنید، به سرعت فکر خود را بر موضوعی دیگر متمرکز کنید. برای این منظور شما آرام و ریلکس می نشینید و به یک موضوع فکر می کنید. هر موضوعی را که دلتان می خواهد انتخاب کنید و به آن توجه کنید. این موضوع می تواند تصویری عینی و یا تجسمی ذهنی داشته باشد. مثلاً به ماه فکر کنید که در تاریکی آسمان، روشن است و نور می دهد. بعد از چند دقیقه که کاملاً فکر خود را متوجه تصویر نمودید، خیلی سریع برگردید و فوراً به یک موضوع مورد علاقه دیگر فکر کنید. مثلاً به یک درخت. مراقب باشید وقتی به درخت فکر می کنید، فکر قبلی یا تصویر ماه به ذهنتان نیاید و کاملاً به جزییات درخت فکر کنید. بعد از چند دقیقه به فکر خود جهش دهید و به موضوع سومی فکر کنید. توجه داشته باشید که روی هر سوژه باید حدود دو دقیقه توقف کنید. این تمرین اگر چه ممکن است در ابتدا کمی مشکل باشد و افکار و تصاویر قبلی برایتان مزاحمت ایجاد کنند، اما خیلی زود پس از چند روز تمرین برایتان راحت می شود.
« زنان خیابانی نماد آسیب اجتماعی »
منبع: روزنامه ایران
گفتوگو با دكترمهديس كامكار – روانپزشك
زنان خياباني، نه واژه، بلكه عينيتي است كه امروزه با گستره چشمگير آن لرزه بر اندام هر ايراني از هر آيين و انديشهاي مياندازد. تا آنجاكه شناخت، ريشهيابي و راه برونرفت از اين پديده به يك مسئله راهبردي ملي تبديل شده است، در اين راستا چشمانداز ايران در شماره قبل گفتوگويي با آقاي سعيد مدني انجام داد. در اين شماره نيز گفتوگويي با دكتر مهديس كامكار (روانپزشك) انجام گرفته كه از نظر خوانندگان ميگذرد.
دكترمهديس كامكار متولد سال 1344 در شهر تهران ميباشد. وي دوره پزشكي عمومي، تخصص و همچنين دورههاي روان درماني را زير نظر اساتيد برجسته اين رشته گذراند و در سال 1373 در رشته روانپزشكي از دانشگاه تهران فارغالتحصيل شد. ايشان عضو انجمن جامعهشناسي ايران و داراي تأليفات و ترجمههاي مختلف در نشريات ميباشد. از سال 1373 تاكنون در همايشهاي متعددي كه در زمينه آسيبهاي رواني ـ اجتماعي و آسيبشناسي خانواده برگزار شده، سخنراني نموده و مقالاتي ارائه دادهاند. دو كتاب در مورد "فرزندخواندگي" تأليف نمودهاند كه در دست انتشار است. هماكنون نيز مشغول تدوين و ترجمه كتابي باعنوان "پيشگامان زن در روانكاوي" هستند. دكتر كامكار عضو تحريريه فصلنامه علمي ـ پژوهشي "رفاه اجتماعي" وابسته به دانشگاه بهزيستي بوده و در NGOهايي چون "حمايت و ياري آسيبديدگان" و "مجتمع نيكوكاري رعد" مشغول فعاليت ميباشند.
در آغاز لطفاً تعريف خود را از روسپيگري و تفاوت آن با بيمبالاتي جنسي توضيح دهيد؟
روسپيگري، نوعي شغل است و فردي كه تنفروشي ميكند و زمانيكه تنفروشي ميكند اين كار او بهعنوان يك شغل مطرح ميشود و امروزه نسبت به گذشته ابعاد گستردهتري به خودش گرفته و فرد درقبال آن، كالا يا پول دريافت ميكند. اين تعريف رايج روسپيگري است و ميتواند از طريق تلفن، ويدئو و اشكال ديگر به اين كار بپردازد. يكي از اشكال آن كه در ايران چشمگيرتر است، زنان خياباني هستند. زناني كه به صورت مشخص با رفتار مشخص و لباسهايي كه جلب توجه ميكند، كنار خيابان ميايستند؛ شيوهاي كه در تمام جهان وجود دارد. اينها از بيپناهترين روسپيها بهشمار ميروند. روسپيهايي كه به باندي تعلق ندارند، افراد تنهايي هستند و بيشترين قرباني را هم اين دسته زنان خياباني ميدهند. زيرا افرادي كه به دستهاي يا باندي تعلق دارند زدوبندهايي با سيستم پليس در تمام دنيا دارند و رشوههايي به آنها ميدهند تا به نوعي باند خودشان را حفظ كنند. البته اين زنان زمانيكه به درد باند نخورند، حذف ميشوند و آنهايي را كه در كنار خيابان ميبينيم، درواقع محرومترين زناني هستند كه به روسپيگري اقدام ميكنند. اينها به هرگونه خدماتي مانند هرزه نگاري، تنفروشي، نامه نگاري، تلفن و گرفتن عكسها و بازي در فيلمهاي مستهجن تن ميدهد. اما در ايران بهدليل قوانيني كه وجوددارد اين عمل جرم بهشمار ميرود. زنان خياباني به نسبت ديگر روسپيان از نظر مالي در سطح پايينتري قرار دارند و از اين طريق ميخواهند براي خودشان و خانوادههايشان، شرايط بهتري را فراهم كنند. البته عمر خدماترساني جنسي اين افراد در حدود ده تا پانزدهسال ميباشد.شايد بتوان گفت كه بيمبالاتي جنسي و رابطه جنسي آزاد قدمتي به ديرينگي روسپيگري داشته باشد. ما معمولاً در كتابهاي تاريخ ميخوانيم كه بودند زناني از طبقه اشراف و ثروتمند كه نوازشگري و رامشگري ميكردند، با موسيقي آشنا بودند و از طبقات بالاي اجتماع بهشمار ميرفتند و حتي بدون دريافت پول خدمات جنسي به طبقات بالاي اجتماع عرضه ميكردند و در بسياري از موارد هم اين مردان به نوعي متأهل و سرپرست خانواده بودند و عاشق اين زنان ميشدند و چون عموم زنان در مقابل چنين مردان و زناني جبهه ميگرفتند (زنان از اقشار ديگر خانهدار، زميندار) به نوعي با خرافات اينها را به دام ميكشيدند تا بسوزانند يا در زندان بيندازند. به هر جهت بيمبالاتي جنسي همواره در طول تاريخ بوده است. افزون بر اينها ميديديم كه در طبقات بالاي اجتماعي اينها رواج داشته است و يا در فرهنگ خاور دور، انواع اينگونه خدمات به مردان، بهعنوان جنس برتر داده ميشد. درواقع يك نوع سبك براي زندگي حساب ميشد. اين دسته نيز در ايران وجوددارند. بيمبالاتي جنسي جرم نيست ولي هنجارهم نيست، بلكه يك نوع انحراف رواني و اجتماعي است و در تمام دنيا گسترش يافته است و به آن در اصطلاح "رفتار پرخطر"(High risk behavior) گفته ميشود. مانند پرش با كايت يا رانندگي بيمحابا يا استفاده از مواد مخدر بهعنوان تجربه كه به آسيبهايي مثل ابتلا به HIV مثبت، بيماريهاي مقاربتي يا حاملگي ناخواسته ميانجامد. عملي كه از رفتارهاي پرخطر جواني و نوجواني بهشمار ميرود و بيشتر مربوط به كساني ميشود كه مبتلا به بيماريهاي افسردگي و خلقي هستند. اينگونه افراد معمولاً در خانوادههاي ناهنجار زندگي ميكنند گاهي هم فرد علاوه بر اينكه در يك خانواده بهنجار زندگي ميكرده، اختلالات شخصيتي دارد. عدهاي نيز دچار اختلالات هوشي هستند. روانپزشك با معاينه اين افراد به تشخيص درست خواهد رسيد. در بسياري از موارد كودكان و نوجواناني كه بيمبالاتي جنسي ميكنند، از موادمخدر استفاده ميكنند و يا كارهاي ديگري مثل ولگردي و خرابكاري نيز انجام ميدهند. اينان از مشكلات رواني جدي و خلقي رنج ميبرند، براي همين هم الان اگر كسي را بهعنوان مجرم يا انحراف اجتماعي دستگير ميكنند، شرايطي را ترتيب ميدهند كه دستكم يكبار مورد معاينه روانشناسان قرار گيرد.
ادامه مطلب
« تعريف باور و باورهاي غير منطقي »
باور¹ يعني اعتقاد (محمدتقی براهنی و دیگران،1368). يعني اعتقاد، ايمان، عقيده.
باور يعني :
1- پذیرش عاطفي يك اصل يا مذهب مانند حقيقت
2- قضيه اي است كه شخص درستي آن را پذیرفته است و بدون آنكه بر آزمايش يا انتقاد مبتني باشد.
3- درآمدن از حالت شك به حالت استقرا و ثابت و عقيده و اين كه اين امر انفرادي نيست بلكه به جامعه نیز سرابت مي كند.
4- تمايل به واكنش خود آگاهانه در يك شيوه طريقة ثابت در يك وضع خاص(شعاري نژاد 1364).
از نظر اليس (1971) فرد ضمن قبول نكردن واقعيت و جذب شدن در فرايند افكار غير منطقي در برتري جويي مفرط خود مبتلا به عوارضي نسبتاً شديدي مي شود كه اغلب آن را اختلال عاطفي مي ناميم. به عقيده اليس ( 1971) توسل به اين عقايد يازده گانه، به اضطراب و ناراحتي رواني منجر مي شود. وقتي كه فرد به چنين عقايدي توسل مي جويد در نگرش و برداشتهاي خود شديداً بر اجبار الزام و وظيفه تاكيد دارد و اگر خود را از اين قيدها براند به احتمال قوي در جهت سلامت و رشد شخصيت حركت خواهد كرد (نقي پور، 1378).
خصوصيات باورهاي منطقي و باورهاي غير منطقي
1- اين باورها با واقعيت هماهنگي دارند.
2- بوسيله شواهد عيني تاييد مي شوند.
3- باورهاي منطقي به دو صورت شرطي يا نسبي هستند. بنابراين يك حكم قطعي يا مطلق نمي باشند.
4- افكار منطقي با عبارتي همچون ( بهتر است كه – مناسب است كه – خوب است كه – صحيحي است كه - ) بكار مي روند. همچنين درمانگران عقلاني – عاطفي خصوصيات ذيل را براي باورهاي غير منطقي در نظر مي گيرند :
1- افكار و باورهاي غيرمنطقي با واقعيات موجود هماهنگ و هم جهت نيستند.
2- باورهاي غيرمنطقي توسط شواهد عيني تاييد نمي شوند و فرد در صدد آزمايش آنها نيست.
3- باورهاي غيرمنطقي به شكل اطلاعات و يا به شكل تصميم و تصميم گيري نادرست است.
4- باورهاي غيرمنطقي با اجبار و الزام و وظيفه است، خشك و انعطاف ناپذير هستند.
5- باورهاي غيرمنطقي باعث حالتهاي آشفته و ناراحت كننده در فرد مي شود و در نهايت منجر به اضطراب، افسردگي و احساس گناه مي شود. باورهاي غيرمنطقي مي تواند به چهار صورت باشد:
الف: چقدر وحشتناك است كه ___ چقدر خطرناك است كه ___
ب: غير قابل تحمل است كه ___ غير قابل تصور است كه ___ نمي توانم بفهمم كه __
پ: زشت است كه ___ ننگ آور است كه ___ مايه آبروريزي است كه ___
ت: دنيا بايد مطابق ميل من باشد. (فلاين¹ 1977، به نقل از عباس پور)
طبقه بندي باورهاي غيرمنطقي
1- باور غيرمنطقي تأييد ديگران:
اين باور كه نياز به حمايت و تأييد افرادي داريم كه آنها را مي شناسيم و يا به آنها علاقه داريم. اين باور مي تواند به دلايل متعدد مشكلاتي براي انسان ايجاد كند. براي مثال تقاضاي مورد تاييد ديگران بودن سبب مي شود كه انسان خودش را به خاطر اين كه آيا مي تواند اين تاييد را بدسات آورد يا نه ناراحت و نگران نمايد. اگر اين تاييد را قطعاً بدست آورند آنگاه خواهد بود كه مبادا دوباره آن را از دست بدهد. نگراني كامل داشتن در مورد تاييد ديگران بر روي تصميم و عملكرد فرد در مورد زندگي اش تاثير مي گذارد. اينكه خواستار يا تقاظامند تاييد و تقويت هر كسي باشيم هدفي غيرقابل دسترس است، چرا كه هر كاري كه فرد انجام مي دهد ممكن است بعضي آن را تاييد كنند و بعضي ديگر تاييد نكنند و گروهي نسبت به آن بي تفاوت باشند. بنابراين انسان اگر به زندگي خود ادامه دهد و زندگي خود را طبق ميل و آرزوهاي خويش اداره كند مردم وي را تاييد مي كنند و او را دوست دارند اگر چه آنان ممكن است همان مردمي نباشند كه وي خواستار تاييد آنها است.
2- باور غيرمنطقي در مورد مشكلات آينده: اين باور كه در آينده اتفاق خطرناكي رخ مي دهد و بايد بشدت در مورد آن نگران باشيم. خيلي از مردم معتقد هستند كه انها بايد خود را نگران مشكلات احتمالي بكنند. آنها معتقد هستند كه اگر در مورد مسائل و مشكلات نگران نباشند به نظر ديگران مزخرف به حسال مي آيند.
3- باور غيرمنطقي توقع از خود: اين باور كه ما موفق هستيم و در هر كاري صلاحيت لازم را داريم و داوري ما در مورد شايستگي مان بر اساس موفقيت مان در كارهايمان است. اين باور در موردي مخصوصاً مواقعي كه فرد در زندگي با شكست روبرو مي شود بسيار آسيب پذير است چرا كه فرد تصور مي كند كه نالايق است و لياقت زندگي كردن را ندارد. همچنين انگيزه بسيار زياد و مداوم براي موفقيت از لحاظ جسمي استرس هائي ايجاد مي كند كه موجب بيماري هائي نظير زخمهاي معده، سردرد و فشار خون بالا مي شود
4- باور غيرمنطقي سرزنش كردن: اين باور كه همه از جمله خود ما مستحق سرزنش و مجازات شدن به خاطر اعمال اشتباهي كه انجام مي دهند، هستند. اين باور باعث مي شود كه فرد با انجام دادن عمل اشتباه دچار خشم و احساس گناه و عذاب شود. همچنين در صورتي كه هدف از ديگران اشتباهي صورت گيرد به علت معتقد بودن به اين باور در روابط فرد با ديگران مشكل پيش مي آيد و مي تواند به وجود آوردن حس انتقام جويي تاثير داشته باشد.
5- باور غيرمنطقي واكنش به نااميدي: اين باور كه بسيار بد و وحشتناك فاجعه آميز است وقتي كه كارها همانطور كه بايد باشند، نيستند اين باور باعث مي شود كه فرد هنگامي كه كارها همان طور صورت نمي گيرد، آشفته و ناراحت شود. مثلا اگر در هنگام تعطيلات باران ببارد موجب نگراني وي مي شود و وي پيش بيني آب و هوا را الكي و مزخرف مي داند.
6- باورهاي غيرمنطقي كنترل هيجانات: اين باور كه ما را براي ناراحتي و هيجانات خود هيچ كنترلي نداريم. چرا كه اين ناراحتي ها از جانب ديگران بوجود مي آيد و اگر ديگران تغيير كنند تمام امور اصلاح شود. هنگامي كه فرد در ارتباط با ديگران برداشت منفي مي كند و ناراحت مي شود دچار هيجان و تظاهرات جسماني مثل قرمزشدن، ضربان قلب، فشار خون و غيره مي شود در حاليكه فرد سبب اين عامل را ديگران مي داند در واقع مشكل از ناحيه شناختي و تفكر فرد مي باشد.
7- باور غيرمنطقي فرار از مشكلات: اين باور كه اجتناب كردن از مشكلات و شانه خالي كردن از مسؤليت خيلي آسانتر از روبرو شدن با مشكلات است. اين باور مي تواند آزار دهنده باشد، زيرا طفره رفتن از كارهاي ناخوشايندي كه فرد با آن سر و كار دارد باعث مي شود كه اين كارها اثر پايدارتري در ضمير ناخودآگاه فرد بوجود آورد و هنگامي كه فرد سرانجام با آن روبرو شد مشكل تر مي شود.
8- باور غير منطقي اتكاء به ديگران: اين باور كه ما بايد فردي قوي تر از خودمان داشته باشيم تا به او تكيه كنيم. اين باور باعث مي شود كه هميشه به ديگران نيازمند و محتاج باشد و از خود خلاقيت و ابتكار نداشته باشد و در غير اين صورت اگر فرد تنها بماند عاجز و درمانده شود و دچار اضطراب شود.
9- باور غيرمنطقي درمانده شدن از تغيير خود: اين باور كه چون ما زاييده گذشته خود هستيم كمتر مي توان به اثرات آن فائق شد. اين باور باعث نااميدي و عدم تلاض و كوشش براي رسيدن به هدف مي شود و اينكه فرد يك بهانه و عذر در مقابل مشكلات پيش آمده دارد چرا كه روي هيچ دستي در آن نداشته است.
10- باور غيرمنطقي كمال طلبي: اين باور كه هر مشكل يك راه حل دارد و اگر به آن راه حل نرسيم ناراحت و ناراضي شويم. اعتقاد به كمال در واقع خلاف واقعيت است چرا كه ما در دنيائي پر از شانس زندگي مي كنيم و چيزي بنام حقيقت محض وجود ندارد.
مفهوم بيماري رواني
اليس اضطراب و اختلالات عاطفي را نتيجه طرز تفكر غيرمنطقي و غيرعقلاني مي داند و به نظر او افكار و عواطف واكنشهاي متفاوت و جداگانه اي نيستند. از اين رو تا زماني كه تفكر غيرمنطقي جريان دارد اختلالات عاطفي نيز به قوت خود باقي خواهد بود. انسان اختلالات و رفتار غيرمنطقي اش را از طريق بازگو كردن آنها براي خود تداوم مي بخشد به نظر اليس افرادي كع خود را اسير و گرفتار افكار غيرمنطقي خود مي كند احتمالاً خود را در حالت احساس خشم، مقاومت، خصومت، دفاع، گناه، اضطراب، سستي و رخوت مفرط، عدم كنترل و ناچاري قرار مي دهد. انسان به وسيله اشياء خارجي مضطرب نمي شود بلكه ديدگاه و تصوري كه او از اشياء دارد موجب نگراني و اضطرابش مي شوند. تمام مشكلات عاطفي افراد از تفكرات جادويي و موهومي آنها سرچشمه مي گيرد كه از نظر تجربي معتبر نيستند.
رفتار درمانی مشکلات زناشویی
مقدمه :
ازدواج يكي از پيچيده ترين و دشوار ترين مراحل انتقالي در دوران رشد آدمي است. چرا كه دو جنس مخالف با توانائيهاي شناختي و صفات رواني و شخصيتي متفاوت زندگي مشتركي را آغاز مي كنند. هميشه عواملي با منشاء دروني و بيروني روابط زناشويي زوج ها را به مخاطره مي افكند و. آنان را دچار مشكلات و تعارضات زناشويي مي كنند. ارتباط ضعيف و كشمكش هاي مخرب اغلب منجر به اين خواهند شد كه زن و مرد علارغم عشق و علاقة عميقي كه نسبت به هم دارند از زندگي خود آنچنان كه مي خواهند لذت نبرند. يكي از كاربردهاي مؤثر و جالب توجه رويكرد رفتاري، استفاده از تكنيك هاي رفتاري در درمان مشكلات زناشويي است. بسياري از زوج ها بدون اينكه اصول اساسي رفتار درماني اطلاعي داشته باشند بارها از تكنيكهايي از قبيل تقويت مثبت و منفي، خاموش سازي، شكل دهي رفتار و تقويت مشروط در روابط خود سود جسته اند. يكي از اولين رويكردهاي مشاورة زناشويي كه در آن از چارچوب شرطي سازي عامل استفاده شد توسط ليـبرمن¹ (1970) ابداع شد. تعيين تغييرات رفتاري خاص كه زوج ها تمايل به مشاده آنرا داشتند ترسيم اهداف رفتاري و مشخص نمودن طرح كلي استورات² (1980،1976) نیز درمان بين فردي عاملي³ را توصيف نموده كه رويكردي دقيق بوده و بعداً مبناي ساير رويكردها از قبيل تقويت مشروط، استراتژيهاي مداخله و فرآيند تصميم گيري گرديد. يكي از شيوه هايي كه از عناصر موجود در رويكردهاي ليبرمن و استورات گرفته شده رفتار درماني زناشويي(هاهلوگ،بايكوم و ماركمن 1988) است كه شامل 4 رويكرد ارزيابي رفتاري، آموزش مهارتهاي ارتباطي و آموزش حل مسئله است. در سالهاي اخير رويكرد زوج درماني تلفيقي توسط جكوبسن (1992) پیشنهاد گردیده است که در آن علاوه بر استفاده از تكنيك هاي رفتار درماني به پذيرش زن و شوهر از سوي یکدیگر (از طریق آموزش برنامه ارتباطي مبتني بر رفتار هر زوج) و تغيير(كه بوسيله تقويت يك رفتار كه قابل تعميم به ساير رفتارهاست) تأكيد زيادي مي گردد. تحقیقات نشان داده است كه استفاده از رفتار درماني يكي از مؤثرترين درمانها در زمينه مشكلات مي باشد (بايكوم و هافمن 1986) ، (جكوبسن1974و1986، گارمن و كنيسكرن 1986) و حداقل دوسوم از زوجهايي كه براي درمان مراجعه كرده اند از طريق اين روش بهبودي حاصل نموده اند (جكبسن، شمالينگ 1987)
ادامه مطلب
خشونت از نظر روانشناسی
« خشونت علیه زنان »
این تحقیق یک تحقیق کلاسی از همکلاس ام خانم محسنی
گروهی از صاحب نظران علوم رفتاری نظیر فروید و لورنز معتقدند که پرخاشگری یک رفتار است که ریشه در ذات و فطرت انسان دارد. این دو معتقدند که پرخاشگری به عنوان یک نیروی نهفته در انسان دارای حالت هیدرولیکی است که به تدریج در شخص متراکم و فشرده می شود و سرانجام نیاز به تخلیه پیدا می کند. بنظر لورنز اگر چنین انرژی به شکل مطلوب و صحیح مثلاً از طریق ورزشها و بازیها تخلیه شود جنبه سازندگی خواهد داشت. در غیر این صورت به گونه ای تخلیه می شود که مخرب است و ممکن است اعمالی از قبیل قتل، ضرب و شتم، تخریب و نظایر آنرا در بر داشته باشد.
از نظر فروید پرخاشگری در انسان نماینده غریزه مرگ است که در مقابل غریزه زندگی در فعالیت است. یعنی همچنان که غریزه زندگی ما را به جهت ارضای نیازها و حفظ بقا هدایت می کند، غریزه مرگ بصورت پرخاشگری می کوشد به نابود کردن و تخریب کردن بپردازد. این غریزه چنانچه بتواند دیگران را نابود می کند و از بین می برد و اگر نتواند دیگران را هدف پرخاشگری و تخریب خود قرار دهد به جانب خود متوجه شده و به صورت خود آزاری و خودکشی جلوه گر می شود. بنابراین از نظر وی پرخاشگری حالتی مخرب و منفی دارد.
بر طبق نظر آدلر، روانکاو معروف اتریشی، غریزه خشونت و تجاوز یک انگیزه اصلی و عمده در انسان است. سایر غرایز تحت سلطه و نفوذ آن قرار دارند. روانشناسان فرد تند خو و خشونت گرا را cynicism یا سگ مسلکی ( اصطلاحی در یونان قدیم ) می گویند به این دلیل که این نوع افراد در محله ای در آتن بنام سگ سفید جمع می شدند و بعضی ها هم تند خو و خشونت آنان را به سگهایی تشبیه کرده که پاچه همه را می گیرند.
از طرف دیگر یک رابطه نزدیک میان خشونت و تندخویی در رفتارهای فردی و جمعی با خود بزرگ بینی و خود محوری یا نارسیزم وجود دارد. همچنین گفته می شود که تلاش برای رسیدن به کمال از انگیزه های اصلی انسان می باشد. اما در بعضی از افراد بخصوص در کسانی که عقده حقارت بر ذهنیت و رفتارهای آنها غالب شده باشد،گرایش به قدرت بهر قیمت بخصوص قدرت سیاسی و زیاده روی در کاربرد آن بروز می کند.
ادامه مطلب
« من می خواهم انقلاب کنم »
IA
چقدر زود دیر شد همین دیروز بود که من نوشته ای در وبلاگم نهادم بنام " این شاد باش را از نیاکانم به ارث برده ام نیز بگذرد". من در چنین روزی که پارسیان هل هله کنان شادی می کردند به دنیا آمدم. فردا جشن تول من است ساعت غروب خورشید من به هستی آمدم. چه زود دیر شد پدر. من فردا 25 ساله می شوم. خیلی جوانم ولی دلی ه اندازه ی سن پدربزرگ دارم. چه زود دیر شد که من شکستم در آن شب. په زود گذشت که من 5 ماهی است که تو را ندیدم. خواهرکم بهانه ی تو می کند. در کتاب فیزیکش جمله ای دیدم که نوشته بود : من تمام زمان هایی که تو نیستی با اشکهایم شب را طی می کنم.
پدر من می خواهم انقلاب بکنم. می خواهم مردم کشورم را در باطلاق مذهب و خرافات بیرون بیاورم. می خواهم انقلاب بکنم. می خواهم بپا خیزم همانند تو که در آن سالها که حقوق کارگران را می خواستی از استبداد بگیری و تو را از کار اخراج کردند. من هم می خواهم از وطنم اخراجم کنند و به جهنم تبعیدم کنند ولی می خواهم ایران را آزاد و مردمی شاد ببینم. بگذار به جهنم تبعید شوم، اگر جهنم جی کسی که می گوید آزادی پس بگذار در جهنم زندگی کنم نه در بهشتی که خدا وعده ی آن را داده.
من می خواهم انقلاب بکنم دست یاری به سوی تمام دوستانم دراز می کنم بگذارید خونتان بر سنگ فرش تاریخ ریخته شود که همانند جوانان وطن در آن جنگ نابرابر در مقابل مسلمین وحشی. دست مرا بگیرید، می می خواهم انقلاب کنم
روز پیروزی فریدون برضحاک روزیست که جشن مهرگان در آنروز برگذارمی شود. مهرگان جشنی است که در آن سپیدی بر سیاهی و جهل پیروز می شود و روزیست که ایرانیان آزادی و رهایی از ستم و ضحاکیان و پیروزی نیکی بر پلیدی را جشن می گیرند. و سرور و جشن از یک طرف و ترس از اینکه زنده شدن یاد کاوه و دادخواهی وی در میان ایرانیان آنان را دوباره و چند بار ه به دادخواهی تشویق کند، سایر آدمخواران و ضحاکان این زمانه را آنچنان می هراسند که قدرت دوزخی خویش را به رخ مردم و تبرهای دشمنی با فرهنگ ایرانی را بر تکه سنگهای تکه تکه شده ی پاسارگاد فرو می آورند.
" به یاد آن روزی که آزادی را در سر انگشتانمان لمس کنیم. "
سال جدید بر همه ی دوستانم شاد باش می گویم.
بدرود
فصل دوم
شناسایی حالتهای هیجانی
اصلیترین و بنیادیترین مهارتی که به هوش هیجانی کمک میکند، توانایی شناخت دقیق حالتهای هیجانی است. دلیل این ادعا سادهاست: ناتوانی در تشخیص و شناخت یک هیجان، یا ناتوانی در شناخت تفاوت یک هیجان از هیجان دیگر، باعث میشود تا مهارتهای دیگر بدون استفاده و نامفید واقع شوند. برای مثال، چگونه موفق خواهید شد هیجانهای خود را تنظیم و کنترل کنید، در حالی که نمیدانید چه چیزی را تنظیم میکنید؟ چگونه میتوانید از هیجانها برای تقویت موفقیت خود استفاده کنید، زمانی که نمیدانید هیجانها چیست؟ توانایی شناخت دقیق نامگذاریها و توصیف هیجانها عامل اصلی و پیش شرط برای همة استفادههای پیشرفتهتر از هیجانهاست. برای توضیح بهتر، کسانی را در نظر بگیرید که اصلاً نمیتوانند احساسات و هیجانها را تشخیص دهند. یک حالت روانی وجود دارد به نام آلکسیتیمیا که در آن فرد نمیتواند هیجانها را تشخیص یا توضیح دهد. کسانی که این اختلال روانی را دارند معمولاً نمیتوانند هیجانها و حالات روانی خود را برای دیگران، و حتی خودشان، شرح دهند. به نظر میرسد که آنها، در نشان دادن احساسات شخصی خود، به شیوهای که برای خودشان و دیگران قابل فهم باشد کاملاً فاقد توانایی هستند.همانطور که ممکن است حدس زده باشید، چنین اختلالی فرد را در حالتی بسیار غیر عادی قرار میدهد. افراد آلکسیتیمیا در خود تغییرات بدنی احساس میکنند (مثلاً دلشوره، تند زدن قلب)، اما در همان حال، به هیچ عنوان نمیدانند که این علایم به معنای احساس اضطراب است. ممکن است آنها یک فیلم غمناک نگاه کنند و به علت ناراحتی یک احساس گنگ به آنها دست دهد، اما متوجه نمیشوند که این احساس، غم نام دارد. ممکن است آنها احساس غم را ترس، خشم، حسادت، دلشکستگی یا ... تصور کنند. مسلماً این نوع اختلال به ندرت مشاهده میشود و احتمال این که شما چنین مشکلی داشته باشید بسیار کم است، اما افراد «نرمال» هم در این مورد، که با چه دقتی میتوانند حالتهای هیجانی خود را تشخیص دهند، با یکدیگر زیاد تفاوت دارند و این نوع تفاوت روزمرهاست که EQ آنرا شامل میشود. با آن که شناسایی هیجانها بسیار مهم است، قبل از آن باید به موضوع بسیار مهمتری که تاکنون به آن اشارهای نکردهایم، بپردازیم: این که محل یا مکان هیجانی که میخواهیم آنرا شناسایی کنیم کجاست. طبق نظریههای مربوط به هوش هیجانی، این نوع هیجانها در هر مکانی میتوانند باشند: در دیگران، و در خود. Picard, R. (۱۹۹۷). Affective Computing. Cambridge, MA: The MIT Press.
شناسایی حالتهای هیجانی خود
شاید صحبت کردن دربارة ناتوانی در شناسایی احساسات خود کمی عجیب به نظر برسد. برای آن عده از ما که از آلکسیتیمی رنج نمیبریم، هیچ چیزی طبیعیتر از این به نظر نمیرسد که هیجانی داشته باشیم و بدانیم آن هیجان چیست. همه میتوانیم زمانهایی را به یاد بیاوریم که در آن هیجانمان بسیار قوی (مثلاً تولد یک نوزاد) یا بسیار شفاف و واضح بودهاست (مثلاً ارتقای مقام به طور غیره منتظره)، آنقدر قوی یا شفاف که در شناسایی آن هیچ مشکلی نداشتیم. از آن جا که فکر کردن به چنین زمانهایی آسان است، احتمال دارد فکر کنید شناسایی همه هیجانها آسان است. اما این موضوع حقیقت ندارد. بعضی وضعیتها، به جای آن که واکنشهای قوی وشفاف ایجاد کنند، هیجانهایی ایجاد میکنند که بسیار خفیف هستند؛ و بعضی دیگر از وضعیتها تنها یک هیجان، آن هم هیجان شناخته شده و نامدار، ایجاد نمیکنند، بلکه مخلوط پیچیدهای از انواع احساسات را به وجود میآورند. در همة این موارد، شناسایی صحیح احساسات حقیقی میتواند دشوار باشد و بعضی مردم در این کار مهارت بیشتری دارند. چرا توانایی در شناسایی حالات هیجانی خود سودمند است؟ دلایل زیاد است اما در اینجا به سه مورد از مهمترین آنها اشاره میکنیم. Wilson, T.D. (۲۰۰۲). Strangers to Ourselves: Discovering the Adaptive Unconscious. Cambridge, MA: The Belknap Press of Harvard University Press.
هیجانها دربارة قضاوتهایتان اطلاعاتی در اختیار شما میگذارند
همانطور که در فصل اول گفتیم، هیجانها نوعی اطلاعات هستند. چون هیجانها آشکارا به شما میگویند که چگونه در حال ارزیابی مثلاً مردم، اشیاء، اوضاع و عقاید هستید، درک دقیق هیجانها به این معناست که دربارة ارزیابیهایتان اطلاعات دقیقتری دارید. شناخت دقیق هیجانها دربارة آنچه را که دوست دارید، آنچه را که دوست ندارید یا آنچه را که مطمئن نیستید دوست دارید یا نه، اطلاعات بیشتری به شما میدهند. برای مثال، خانمی را در نظر بگیرید که با متقاضی کار مصاحبه میکند. هر دو در ظاهر و روی کاغذ همة مهارتها و تجربههای لازم را دارا هستند، اما مصاحبه کننده نسبت به احساسات خفیفی که به هنگام مصاحبه با این دو نفر به او دست دادهاست توجه دارد؛ او نسبت به یکی احساسات مثبت و نسبت به دیگر احساسات منفی دارد. ممکن است مصاحبه کننده حتی نداند که چه چیزی باعث به وجود آمدن این احساسات شدهاست، اما احساسات اطلاعات هستند، و دربارة ارزیابی فرد مصاحبه کننده از هر یک از متقاضیان چیزی را میگویند که شاید مهم باشد. مصاحبه کنندة دیگری که کمتر میتواند احساسات خفیف خود را شناسایی کند، ممکن است این اطلاعات را ندیده بگیرد، زیرا نمیتواند بین این دو گروه از احساسات تفاوت قایل شود. بنابراین، یکی از دلایل مهم بودن شناخت دقیق احساسات این است که دربارة قضاوتهایتان به شما اطلاعاتی میدهد. وقتی این اطلاعات به دست میآید، با آنها چه کار میکنید؟ (هوش هیجانی، دکتر تراویس برادبری، ترجمه مهدی گنجی، نشر ساوالان، تهران، ۱۳۸۴)
هیجانها به شما میگویند که چگونه رفتار کنید
اطلاع داشتن از قضاوتهایتان دربارة بهترین روشهای رفتاری در وضعیتهای مختلف علایم مهمی را در اختیار شما میگذارد. بسیاری از هیجانها علایمی هستند که به شما میگویند توجه خود را به کجا معطوف کنید و چگونه انرژیهای خود را جهت بدهید؛ اگر نتوانید هیجان را دقیقاً شناسایی کنید، نخواهید توانست به بهترین شیوه عمل کنید. برای مثال، احساس خجالت زمانی روی میدهد که فرد یکی انتظارات اجتماعی را نادیده بگیرد؛ ما، هنگامی که دوستان خود را ناراحت میکنیم، (مثلاً با بیوفایی)؛ یا هنگامی که آبروی خانواده را میبریم (مثلاً با مدل موی بسیار بد)، احساس خجالت میکنیم. این احساسات ناخوشایند نشانه انجام گرفتن نوعی خلاف هستند و باعث میشوند تا توجه و تلاش شما به جبران این خسارت معطوف شود. ناتوانی در شناخت دقیق این احساسات باعث خواهد شد تا جبرانسازی به خوبی انجام نشود، و هزینههای اجتماعی این اشتباه و خلاف ممکن است بسیار سنگین باشد؛ همچنین، احساس اضطراب و نگرانی به شما علامت میدهد که باید در مقابل تهدیدها و خطرات هوشیار باشید، احساس حسادت علامت میدهد که باید، به روابطی که زیاد قدرت آنها را نمیدانید، بیشتر توجه نشان دهید. در هر مورد، لازم است از آنچه احساس میکنید شناخت دقیق داشته باشید تا بتوانید روی موارد صحیح متمرکز شوید وبعد اعمال جبرانسازی را آغاز کنید. Capobinaco, S., Davis, M.H. and Kraus, L.A. (۲۰۰۳). Managing Conflict Dynamics: A Practical Approach. St. Petersburg, FL: Eckerd College Management Development Institute.
هیجانها سودی جانبی بیشتری دارند
سومین دلیل در تأیید اهمیت شناخت دقیق احساسات خود این است که داشتن این نوع دانش دربارة حالات درونی میتواند به نتایج سودمند دیگری ختم شود. برای مثال، پژوهش نشان دادهاست، کسانی که از هیجانهای خود شناخت بسیار خوب و واضحی دارند معمولاً کمتر دچار افسردگی میشوند و نسبت به کسانی که احساسات خود را زیاد درک نمیکنند کمتر از ناراحتیهای هیجانی رنج میبرند. طبق یافتههای پژوهشها در وضعیتهایی با استرس بالا و برانگیختگی، کسانی که از حالات هیجانی خود شناخت بهتری دارند معمولاً عملکرد بهتری دارند، یکی از پژوهشها مأموران آتشنشانی را، که به هنگام تمرین و آموزش، داخل ساختمانهایی میشوند که برای تمرین به آتش کشیده شده بودند، مورد مطالعه قرار داد. آن عده از آتشنشانهایی که قبلاً در آزمونهای مربوط به میزان شناخت هیجانها نمرة خوبی آورده بودند گزارش دادند که در این وضعیتهای خطرناک بهتر میتوانند فکر کنند و احتمال کمتری دارد که گیج شوند و آموختههای خود را فراموش کنند. در مورد کسانی که نمرة کمتری آورده بودند این موضوع ضعیفتر بود. بنابراین، داشتن دانش دقیقتر از حالات روانی خود میتواند، در انجام دادن کارها، کمک خوبی باشد. (آزمونهای هوش هیجانی، جین گریوز، ترجمه مهدی گنجی، نشر ساوالان، تهران، ۱۳۸۴)
ادامه مطلب
و من در آن شب طوفاني
رو در روي پدرم، كمرم شكست و پدرم از دنيا رفت ...
به دليل فوت ناگهاني پدرم ديگه نيستم
خداحافظ...
« هوش هيجانی »
Emotional Intelligence
مقدمه
نه تحصیلات، نه تجربه، نه معلومات و نه هوش، هیچ یک نمیتواند تعیین کند که چرا یک نفر موفق میشود و یک نفر دیگر موفق نمیشود. چیز دیگری وجود دارد که ظاهراً جامعه برای آن هیچ توضیحی ندارد. ما نمونههای این موضوع را هر روز در محیط کار، خانه، کلیسا، مدرسه و در محلة خود میبینیم. ما مردم باهوش و تحصیل کرده را میبینیم که موفق نیستند، در حالی که عدة کمی بدون مهارتها یا خصوصیات بارز بسیار موفق هستند. ما از خودمان میپرسیم چرا؟ پاسخ این سئوال تقریباً همیشه به مفهومی به نام هوش هیجانی بر میگردد. با اینکه شناسایی و اندازهگیری هوش هیجانی از هوش شناختی یا تجربة فرد بسیار دشوارتر است، و نیز نمیتوان آن را در سابقة کاری قید کرد، نمیتوان قدرت آن را انکار کرد.مدتهاست که دیگر هوش هیجانی یک راز نیست. مدتهاست مردم دربارة هوش هیجانی حرف میزنند اما قادر نبودهاند آن را کنترل و از آن استفاده کنند. ما بیشترین قسمت از انرژی خود برای خود- بهبودی (Self- Improvement) را به کسب معلومات، تجربه، هوش شناختی (Intelligence) و تحصیلات اختصاص میدهیم. این کار زمانی عالی میشود که بتوانیم هیجانهای خود، هیجانهای دیگران، و تأثیر عمیقی را که بر زندگی روزمرة ما دارند، به طور کامل درک کنیم. فکر میکنیم که فاصلة زیاد بین محبوبیت هوش هیجانی به عنوان یک مفهوم و کاربرد آن در جامعه، دو علت دارد: علت اول این است که مردم آن را متوجه نمیشوند و نمیفهمند. آنها هوش هیجانی را اغلب با فر (Charisma) و اجتماعی بودن اشتباه میگیرند. دومین علت این است که آنها فکر میکنند انسانها هوش هیجانی را یا به طور کامل دارند یا اصلاً ندارند. (هوش هیجانی، دکتر تراویس برادبری، ترجمه مهدی گنجی، نشر ساوالان، تهران، ۱۳۸۴)
فصل اول
هوش هیجانی: چیست و چگونه میتوان آن را اندازه گرفت؟
دختر بچهای جلوی یک تکه شکلات نشسته به آن خیره شدهاست. به او گفته شدهاست که میتواند این شکلات را همین حالا بخورد، ولی اگر پنج دقیقه صبر کند به او دو عدد شکلات داده خواهد شد. داشتن دو عدد شکلات بهتر از داشتن یک عدد است. بنابراین، تصمیمگیری آسان به نظر میآید. با این حال، پنج دقیقه خیلی طولانی به نظر میرسد، به ویژه هنگامی که شکلات درست روبهروی شما قرار دارد. دختر کوچک باچشمانی باز به آن خیره شدهاست. او به پشت سرش نگاه میکند و چند ثانیهای در این حالت باقی میماند تا شکلات را نبیند، اما خیلی زود دوباره رویش را به طرف شکلات بر میگرداند. او شکلات را بر میدارد، آنرا بر میگرداند، به طرف صورتش میاورد و نفسی عمیق میکشد. آنرا دوباره سرجایش میگذارد. سپس، همراه با یک آه، آنرا بر میدارد و دهانش را باز میکند...نایجل، یک مدیر میان پایه، بسیار گیج و سردر گم شدهاست. او فردی بسیار باهوش، تحصیلکرده و سختکوش است. با این حال، درگیر بزرگترین مأموریت کاری خود شدهاست. او را انتخاب کردهاند تا به عنوان رئیس یک گروه کاری، متشکل از رؤسای چند بخش اداری مختلف، بر آنها نظارت داشته باشد. نایجل به شدت دلسرد شدهاست. هر یک از اعضای گروه برنامه کاری شخصی و مورد علاقة خود را دارد و به نظر میآید که همه نسبت به همدیگر شک دارند. نایجل، هر کاری که میکند نمیتواند آنها را ترغیب کند تا با یکدیگر همکاری کنند. اگر اوضاع به همین منوال پیش رود مأموریت نایجل با شکست روبرو خواهد شد و صددرصد همة تقصیرها به گردن او خواهد افتاد و نیز این شکست لکة سیاهی در کارنامة شغلی نایجل خواهد بود...نیک، درمانده شدهاست و نمیداند چه کار کند. زندگی زناشوییاش با مشکل روبهرو شدهاست و به نظر میرسد از دست او هیچ کاری ساخته نیست تا آنرا بهتر سازد. زنش از دست او ناراحت است ولی نیک اصلاً نمیداند چرا؟ او اهل هیچ اعتیادی نیست، قابل اعتماد و وفاداری است به طوری که زنش هم تصدیق میکند، ولی از لحاظ احساسی خیلی از زنش دور است و با او زیاد گفتگو نمیکند و ارتباط برقرار نمیسازد. اخلاق و رفتار سوزی، همسرش، اصلاً برای او قابل درک نیست و او نمیداند چرا سوزی از این که او زیاد حرف نمیزند این همه ناراحت است. این که اشکالی ندارد. هیجان واحساس که چیزهای خیلی مهم نیست، اصلاض هیجان به چه معناست؟سئوال خوبی است. هوش هیجانی همان توانایی شناخت، درک و تنظیم هیجانها و استفاده از آنها در زندگی است. هر سه نفری که در بالا توصیف شدند، به نوعی در حال مبارزه با مشکلاتی هستند که هوش هیجانی میتواند در حل آنها کمک کند. دختر کوچک، با شکلات روبهرویش، سعی میکند در مقابل وسوسة پاداش آنی (لحظهای، سریع) مقاومت کند؛ نایجل سعی میکند فضا (جو) هیجانی حاکم در بین اعضای گروهش را کنترل کند؛ و نیک تلاش میکند، نیازهای هیجانی و احساسی زنش را بر طرف سازد. در هر یک از موارد، هر یک از این سه نفر مشکل احساسی دارد، مشکلی که از یک هیجان ناشی میشود یا به یک هیجان مربوط میشود، این که چگونه آنرا کنترل کند و طوری از آن استفاده یا آنرا بیان کند که بهترین نتایج را به دست آورد. برای درک دقیق مفهوم هوش هیجانی باید به گذشته برگردیم و ببینیم این ایده از کجا آمدهاست. Bramson, R. (۱۹۹۳). Coping with Difficult Bosses.
هوش چیست؟
مفهوم هوش، تاریخی طولانی دارد، شاید به اندازة خود انسان قدمت داشته باشد. حتی قدیمیترین داستانهای مکتوب در تاریخ بشری، مثل حماسة گیلگمش، بعضی قهرمانان داستان را «عاقل» و بعضی دیگر را، برای این که مؤدب باشیم، کمتر عاقل توصیف کردهاند. داستانهای انجیل از باهوشی نمونههای بسیار واضحی ارایه میدهند، مثل حضرت سلیمان، نمونههای حمایقت را هم آوردهاند، مثل حماقت همسایههای نوح و خود فرعونهای مصر. به نظر میرسد که ما انسانها، مدتهاست این عقیده را پذیرفتهایم که بعضی مردم در تصمیمگیری بهتر از بقیه هستند. این افراد احتمالاً همان اطلاعات را در اختیار دارند که دیگران دارند، اما وقتی به سبک و سنگین کردن، ارزیابی و پردازش اطلاعات میپردازند به نتایجی میرسند که خیلی بهتر از نتایج دیگران است. با این که در کل پذیرفته شده بود که هوش به عنوان یک ویژگی فردی وجود دارد، تنها از اواخر قرن نوزدهم بود که برای اندازهگیری رسمی و علمی آن تلاشهای جدی آغاز شد. اولین کسی که در این مورد اقدام کرد فرانسیس گالتون بود، اما آلفرد بینه بود که در سال ۱۹۰۵ نمونة اولیه آزمون هوش واقعی را تهیه کرد. آزمون بینه برای این ساخته شد که تا نظام آموزش و پرورش فرانسه بتواند کودکانی را با تواناییهای زیر حد معمولی شناسایی کند و به آنها تعلیمات ویژه ارایه دهد. با این حال، با گذشت زمان و به ویژه هنگامی که این آزمون به انگلیسی ترجمه شد و در ایالات متحده به کار گرفته شد، تمرکز روی این موضوع تغییر جهت داد که هوش همة کودکان اندازهگیری شود. تهیة وسیله برای اندازهگیری هوش، پرطرفدار و محبوب شد و چنین آزمونی گسترش یافت، به ویژه در ایالات متحده. (از آنجایی که نمرة هوش در بینه از تقسیم «سن عقلی» بر «سن تقویمی» به دست میآمد، نمرة به دست آمده به «ضریب هوشی» یا IQ معروف شد.)از آن زمان تاکنون، استفاده از آزمون هوشی گاهی بحثانگیز بودهاست، با این حال یکی از فرضیههای اساسی روش IQ هرگز به طور واقعی زیر سئوال نرفته است؛ این که هوش به ما اجازه میدهد تا بدانیم مردم چگونه اطلاعات انتزاعی را پردازش میکنند، یعنی، هوش همیشه به صورت چیزی تلقی میشودکه مردم از طریق آن افکار و عقاید را بررسی میکنند. از منطق استفاده میکنند، با اعداد کار میکنند، شباهتها را تشخیص میدهند، استنباط و استنتاج میکنند و مفاهیم جدیدی را به دست میآورند. همة این کارها به طور واضح در قلمرو شناختی (ادراکی) و علقی قرار دارند، و هنگامی که آزمونها IQ مردم را در این نوع مهارتها ارزیابی میکنند، نمرههایی ارایه میدهند که کاملاً بر اساس تواناییهای شناختی است. در اکثر مواقع، این آزمونها قسمت بزرگی از تجربة انسان را، که احساسات، تمایلات، و انگیزههای او را نشان میدهند، کاملاً نادیده میگیرند. بنابراین، مقیاسهای هوشی همواره روی جنبة معینی از تجربة انسان تمرکز کردهاند. این جنبه (هوش) مطمئناً جنبه مهمی است اما تنها جنبة مهم نیست.اما مشکلی وجود دارد که همه چیز را خراب میکند. به رغم محبوبیت فراگیر آزمونهای هوشی و رشد تصاعدی جنبش آزمونسازی، معلوم شدهاست که در بعضی وضعیتها، هوش، آن طور که ما فکر میکنیم، تعیین کنندة قدرتمندی برای نحوة رفتار نیست. مسلماً IQ یکی از قویترین عواملی است که میتواند عملکرد دانشآموز و دانشجو را در مدرسه و دانشگاه پیشبینی کند و این به نوبة خود بسیار مهم است. با این حال، وقتی نوبت به موفقیت در دیگر زمینههای زندگی میرسد، پژوهشهایی که رابطة IQ و کارآیی شغلی را بررسی کردهاند، به یافتههای مختلف و نامطمئن رسیدهاند. بعضی پژوهشها نشان میدهند که IQ، تقریباً بیست و پنج درصد از انعطافپذیری و سازگاری شغلی را تعیین میکند اما بعضی دیگر این تخمین را بسیار کمتر در حدود پنج یا ده درصد میدانند. حتی اگر رقم بیست و پنج درصد پذیرفته شد، باز هم معنای آن این است که سه چهارم سازگاری شغلی، نتیجة IQ نیست، بلکه از جای دیگر ناشی میشود. اگر IQ، با همة اهمیتی که دارد، باعث به وجود آمدن این موفقیت یا تبیین آن نیست، پس چه چیزی آنرا ایجاد میکند؟ پاسخی که از شنیدن آن تعجب نخواهید کرد: ممکن است این باشد که مردم چگونه هیجانها را درک و از آنها استفاده میکنند. (آزمونهای هوش هیجانی، جین گریوز، ترجمه مهدی گنجی، نشر ساوالان، تهران، ۱۳۸۴)
نقش هیجانها در هوش
با این که جنبش IQ در مجموع هیجانها را شامل نمیشد، چنین نبود که همة روانشناسان هیجانها را نادیده بگیرند. در واقع، به مدت بیش از یک قرن، محققان و نظریهپردازان سعی کردهاند هیجانها را درک کنند: این که چه چیزی باعث به وجود آمدن آنها میشود، معنی، مفهوم و عواقب (نتایج) آنها چیست. با این حال، نظریة غالب در مورد هیجانها، سالهای بسیار، چنین بود که آنها تقریباً به طور کامل جدا از هوش، یا حتی متضاد و دشمن آن، هستند. تفکر عمده در مورد هیجانها این بود که آنها معمولاً باعث میشوند تا مردم حواسشان پرت شود و نتوانند به طور منطقی و در آرامش روی اطلاعات انتزاعی فکر کنند، یعنی نتوانند هوش خود را به کار ببرند.فقط از اوایل دهة ۱۹۸۰ بود که مفهوم متفاوتی از هیجانها ایجاد شد و شروع به رشد کرد: عقیدة جدید این بود که هیجانها الزاماً در تفکر و رفتار هوشمندانه تداخل ایجاد نمیکنند، بلکه به هوش انسان کمک میکنند. در واقع، یکی از تفکرهای مهمی که در این سالها به وجود آمد این بود که هیجانها نوعی اطلاعات است. معنای آن این است که مردم از هیجانهای خود، درست مثل انواع آشناتری از اطلاعات، استفاده میکنند تا دربارة دنیا و محیط اطراف خود قضاوت کنند. هیجانها چه نوع اطلاعاتی ارایه میدهند؟ طبق این نظریه، هیجانها دربارة ارزش اطلاعاتی ارایه میدهند. آنها نوعی علایم اختصاری و سریع هستند که به ما اطلاع میدهند، چه چیزی را در محیط خود ارزیابی و قضاوت کردهایم و آنرا مثبت یا منفی یافتهایم. برای مثال، اگر یک روز صبح پشت فرمان اتومبیل خود بنشینید و ناگهان متوجه شوید که تعدادی زنبور خشمگین در صندلی عقب هستند، به احتمال بسیار زیاد احساس ترس به شما دست خواهد داد. این احساس نوعی اطلاعات ساده و قوی است که بر اساس ارزیابی شما از این که «نزدیک بودن به زنبورهای عصبانی باعث به وجود آمدن درد شدیدی خواهد شد، و نتایج منفی خواهد داشت» فراهم میشود. این پیام هیجانی ساده و شدید، این ارزش را دارد که باعث میشود یک واکنش سریع و مؤثر انجام دهید، یعنی هر چه سریعتر از اتومبیل خارج شوید. نکتة مهم این است که هیجان خود را احساس میکنید، هیجانی که شانسی و تصادفی نیست، بلکه نتیجة منطقی و صحیح دیدن یک خطر در محیط اطرافتان است. بنابراین، هیجانی که احساس میکنید نوعی اطلاع دربارة دنیای اطرافتان است و به جای آنکه در واکنش عقلانی شما تداخل ایجاد کند، در درک صحیح آن به شما کمک میکند.مسلماً اکثر هیجانهای ما سادگی یا شدت هیجان بالا را ندارند. احساسات ما اغلب ملایمترند و بسیاری از آنها پیچیدهتر از هیجان مثال بالا هستند، اما انواع اطلاعاتی که ارایه میدهند میتواند در تفسیر از دنیا مفید واقع شود. در واقع، حتی زنبورهای حاضر در صندلی عقب باعث ایجاد واکنشهای هیجانی بسیار شدیدتر از ترس ساده، که آنرا توضیح دادیم، میشوند. وقتی از اتومبیل، که میتوانست به یک کندوی مرگ تبدیل شود، به سلامت بیرون میآیید، هیجانهای دیگر خود را نشان میدهند، به ویژه احساس کنجکاوی که کمک میکند تا برای جلوگیری از تکرار چنین حادثهای، به خوبی و به دقت موضوع را بررسی و تفحص کنید. Capobinaco, S.,
هوش هیجانی: دو نظریه
این تعبیر، که هیجانها نوعی اطلاعات هستند، کمک کرد تا در سال ۱۹۹۰ مفهومی کاملاً پر و بال گرفته از هوش هیجانی ظاهر شود. دو روانشناس آمریکایی، پیترسالووی و جان مایر، اولین کسانی بودند که این اصطلاح را به کار بردند و کارهای آکادمیک آنها در این زمینه پایه را برای کارهای بعدی فراهم کرد.سالووی و مایر، در رسالة قوی و بینظیر خود به سال ۱۹۹۰، هوش هیجانی (EQ) را نوعی از هوش توصیف کردند که توجه به احساسات و هیجانهای خود فرد و دیگران، فرق گذاشتن بین آنها و استفاده از این اطلاعات برای راهنمایی افکار و اعمال فرد را شامل میشود. با این که مقیاسهای هوش هیجانی از تقسیم سن بر سن تقویمی به دست نمیآیند، معمولیترین اختصار برای هوش هیجانی، از روی ضریب هوشی IQ برداشتهشدهاست که به آن ضریب (EQ) میگویند. نظریه سالووی و مایر بر این باور استوار بود که تعداد کمی از مهارتهای ویژه وجود دارد که در همة آنها یا دقت مهم است یا کارآیی (اثربخشی): دقت در شناخت و درک حالات هیجانی خود و دیگران، و کارآیی در تنظیم، کنترل و استفاده از هیجانها در رسیدن به اهداف. به نظر سالووی و مایر در هوش هیجانی چهار جنبة اساسی وجود دارد: • شناخت هیجانها • درک هیجانها • تنظیم هیجانها • استفاده از هیجانها Salovey, P. and Mayer, J.D. (۱۹۹۰). Emotional intelligence.” Imagination, Cognition and Personality, ۹, ۱۸۵-۲۱۱.
داشتن این مهارتها میتواند برای فرد نتایج مثبتی به همراه بیاورد. بر عکس، نداشتن آنها میتواند مشکلات جدی ایجاد کند. تحقیقات روانشناسی آکادمیک معمولاً پایان غمانگیزی دارند. آنها ابتدا در مجلههای تخصصی چاپ میشوند و فقط عدة کمی از همکاران، دانشجویان و گاهی اعضای خانوادة نویسندگان آنرا میخوانند. آنچه در مورد تحقیقات هوش هیجانی روی داد به کلی از این وضع متفاوت بود. آنچه اتفاق افتاد دانیل گلمن بود. گلمن چند سالی نویسندة اصلی مطالب علمی در نیویورک تایمز بود. او چند بار دربارة پژوهشهای مربوط به هیجانی مقاله نوشت و در سال ۱۹۹۵ یک کتاب کامل به نام «هوش هیجانی» چاپ کرد که موفقیت بسیار بالایی یافت در میلیونها نسخه به فروش رفت، موفقیت کتاب گلمن موجب شد که خود او و دیگران کتابهایی دربارة این موضوع بنویسند (مثل همین کتاب) و اصطلاح هوش هیجانی را همگانی کنند، چیزی که در مورد پژوهشهای علمی دیگر بسیار کم روی میدهد. با این حال، نظریة گلمن خیلی وسیعتر و فراگیرتر از نظریة سالووی و مایر بود.توصیف گلمن از هوش هیجانی، که در طول سالها تحول یافتهاست، چهار زمینه را در بر میگیرد: خود- آگاهی، خود- مدیریتی، آگاهی اجتماعی و مدیریت رابطه. او بیست «قابلیت» مشخص ارایه میدهد که در قالب این چهار زمینه جای میگیرند. برای مثال، زمینة خود- مدیریتی شامل شش قابلیت میشود: خود- داری، قابل اعتماد بودن، وظیفهشناسی، سازگاری، انگیزة پیشرفت و قابلیت ابتکار و رهبری. همانطور که گفتیم، از نظر گلمن، مفهوم EQ بیست قابلیت مختلف را شامل میشود، بنابراین نسبت به نظریة سالووی و مایر دید گستردهتری دارد. از طرفی، بعضی قابلیتهای مورد نظر گلمن ممکن است اصلاً توانایی نباشند، (بنابراین، از لحاظ تکنیکی نمیتوانند هوش محسوب شوند)، ولی به جای آن احتمالاً خصوصیات شخصیتی را نشان میدهند. اما در سطح چهار زمینة اصلی، این دو نظریه شبیه به هم هستند. در این کتاب، بیشتر به نظریة اصلی سالووی و مایر میپردازیم و بخشهای کتاب را بر اساس چهار مهارت اصلی مورد نظر این دو نویسنده تنظیم میکنیم. Goleman, D. (۱۹۹۶). Emotional Intelligence: Why it can matter more than IQ.
کفها و سقفها
جاذبه EQ این است که شاید بتواند برای سئوالی که قبلاً مطرح کردیم پاسخی پیدا کند: چه چیزی در موفقیت کاری و خانوادگی حداکثر سهم را دارد، چیزی که جدا از IQ است؟ اگر توانایی درک هیجانها و استفاده از آنها واقعاً نوعی هوش باشد که جدا از IQ معمولی است، این توانایی میتواند نشان دهد که چرا مردمی که IQ مساوی دارند باز هم از لحاظ موفقیت در زندگی با هم متفاوت هستند. اثبات این که هوش هیجانی میتواند موفقیت به دست آمده در ماورای هوش معمولی، IQ، را توضیح دهید هنوز در مراحل مقدماتی خود است، اما باور بر این است که EQ قسمتی از تصویر کلی را شامل میشود که IQ نقشی در آن ندارد. روش مفید برای این که درک کنیم چگونه IQ و EQ میتوانند با هم ترکیب شوند و موفقیت در زندگی را موجب شوند این است: IQ، به نوعی، «کف» دستاوردهای ما را میسازد. برای مثال، بعضی کارها وجود دارند که مردم بدون داشتن مقدار مشخصی از IQ معمولی اصلاً قادر به انجام دادن آنها نیستند. دکتر بودن یا دانشمند بودن یا مدیر سطح بالا بودن، به حداقل میزان هوش نیاز دارد و بدون آن هیچکس نمیتواند در این زمینهها موفق باشد. در این معنا، IQ عامل مهم تعیین کنندة موفقیت است.اما در مورد کسانی که IQ مورد نیاز را دارند و اکنون پزشک، دانشمند و مدیر بلندپایه هستند چه؟ در مورد این افراد، علت موفقیت بیشتر در شغل، نسبت به همتایان، زیاد به خاطر IQ نیست، زیرا همة آنها به اندازه کافی و حتی IQ بیشتری دارند. تفاوت بین این افراد علتهای دیگری دارد، مثل توانایی مانور دادن در وضعیتهای اجتماعی، خواندن هیجانهای همکاران، همتایان، مشتریان، رؤسا و پشتکار داشتن به هنگام دلسردی و شکست.IQ «کف» موفقیتهای این افراد است، بنابراین، EQ «سقف» موفقیت آنان را تشکیل میدهد، یعنی تعیین میکند که آنها نسبت به کسان دیگر، با همان مهارتهای شناختی و تکنیکی، تا چه ارتفاعی میتوانند بالا بروند. سهم دقیق IQ و EQ در موفقیت زندگی یک نفر بستگی دارد به این که کدام قسمت از زندگی در نظر گرفته شده است؛ بعضی وضعیتها بر مهارتهای تکنیکی و IQ تأکید دارند و بعضی موقعیتها بر مهارتهای اجتماعی و EQ تأکید میکنند. تقریباً در همة وضعیتها، از یک جراح خوب بودن گرفته تا یک پدر یا مادر خوب بودن، هم IQ و هم EQ نقش بسیار مهمی دارند. Jones, E.E. (۱۹۹۰). Interpersonal Perception.
آیا میتوان EQ را اندازه گرفت؟
اندازهگیری هوش هیجانی بسیار دشوار است.بعضی رواشناسان تردید دارند که اصلاً بتوان آنرا اندازه گرفت.با این حال، بسیاری معتقدند که میتوان آنرا اندازهگیری کرد، اما ابتدا باید بر موانع سر راه چیره شد.بزرگترین مشکل این است که راحتترین روش برای اندازهگیری EQ، یعنی مقیاسهای خودسنجی، احتمالاً ضعیفترین روش برای این کار باشد. مقیاسهای خودسنجی از فرد میخواهند که دربارة تواناییها، مهارتها و رفتارهای خودش گزارش بدهد. مثلاً، این مقیاسها از فرد میپرسند که چقدر میتواند به طور مؤثر هیجانهای خود را بشناسد، آنها را درک کند و ... این گونه آزمونها به این واقعیت اعتماد میکنند که مردم میتوانند خبرنگاران دقیقی باشند و با دقت و به درستی دربارة تواناییها و مهارتهای خود گزارش دهند. بنابراین، در این روش مشکلاتی وجود دارد: • مردم معمولاً تمایل دارند دستاوردهای خود را بزرگ جلوه دهند و کاستیهای خود را کوچک بدانند؛ در نتیجه، آزمونهای خودسنجی، معمولاً تصویری بزرگنما (متورم، باد کرد) از مهارتها یا تواناییهای فرد ارایه میدهند. • حتی زمانی که مردم در خود- سنجی صداقت کامل و شجاعانه از خود نشان میدهند، اغلب از آگاهی دقیقی برخوردار نیستند. یعنی، ممکن است آنها حقیقت را پنهان نکنند، ولی در بسیاری از موارد اصلاً نمیدانند حققیت چیست. طبق این دو دلیل، مقیاسهای خود سنجی EQ، در حالی که ارزشمند هستند، نباید به تنهایی برای اندازهگیری EQ به کار گرفته شوند.راه حل برای مقیاسهای خود-سنجی، استفاده از ازمونهای چند مرتبهای است. در این روش چند نفر به سئوالها پاسخ میگویند. به این ترتیب که نه تنها خود آزمونی به سئوالها جواب میدهد، بلکه دوستان، همکاران و اعضای خانوادة او نیز به آنها پاسخ میدهند و به این ترتیب نظر خود را دربارة این که آن فرد معمولاً چه عملکردی دارد نشان میدهند. پرسشنامههای چند رتبهای دو امتیاز دارند. امتیاز اول این که، کمتر احتمال دارد دیگران حقیقت را پنهان کنند، در حالی که ممکن است خود فرد، برای اینکه نمای خوبی از خود نشان دهد، بعضی حقایق را کتمان کند. امتیاز دوم این که دیگران از بیرون بهتر میتوانند نگاه کنند و با دقت تخمین بزنند که آن فرد در تعاملات اجتماعی خود تا چه حد مهارت دارد. روش آخر این است که، برای اندازهگیری EQ از آزمونهای عملی استفاده کنیم. آزمونهای عملی از آزمودنی نمیخواهند دربارة رفتار عادی خود گزارش دهد، از دیگران نیز چنین چیزی را نمیخواهند. در عوض، این آزمونها مشکلات عملی در اختیار آزمودنیها میگذارند و از آنها میخواهند که پاسخها را پیدا کنند. بنابراین، این آزمونها، به جای آن که از شما بخواهند دربارة این که تا چه حد در مهارتهای EQ خوب هستید گزارش بدهید، از شما میخواهند تااین مهارتها را عملاً نشان دهید. این آزمونها در مقایسه با آزمونهای خود-سنجی و آزمونهای چند رتبهای زیاد آسیبپذیر نیستند ولی ساختن آنها بسیار دشوار است. Mayer, J.D., Salovey, P., Caruso, D.R. and Sitarenios, G. (۲۰۰۳). Measuring Emotional Intelligence with the MSCEIT V۲٫۰. Emotion, ۳, ۹۷-۱۰۵.
در حال حاضر EQ چگونه اندازهگیری میشود؟
رایجترین و معتبرترین انداهگیریهای هوش هیجانی، از طریق مقیاسها و ابزارهای تجاری است. یعنی، چون اجرای این آزمونها و نمرهگذاری آنها بسیار گران تمام میشود، آنها را بیشتر سازمانهای بزرگ به کار میگیرند و نه افراد عادی. بعضی آزمونها کاملاً خود- سنجی هستند، بعضی چند رتبهای و بعضی دیگر موارد کاملاً عملی را شامل میشوند. این ابزارهای تجاری معمولاً نتیجة سالها رشد و توسعه هستند: یعنی رشد و توسعة امتحان، رفع اشکال و ارزشگذاری، و همة این مراحل گران تمام میشود. آزمونهایی که برای تهیة آنها تا این اندازه زمان و انرژی صرف میشود همیشه گران هستند و در نتیجه سادگی در دسترس مردم قرار نمیگیرند. بنابراین، افراد چگونه میتوانند سطح EQ خود را اندازه بگیرند؟ تا به ا مروز، این نوع آزمونهای فردی، دشوار یا حتی غیر ممکن بودهاند، و علت نوشتن این کتاب نیز همین است. بخش اصلی کتاب شامل سری آزمون است که صرفاً برای این کتاب طراحی شدهاند و مهارتها و تواناییهای مختلفی که EQ را تشکیل میدهند میگیرند. برای اولین بار، هر فردی میتواند این فرصت را به دست بیاورد که خودش را در تمام جنبههای هوش هیجانی ارزیابی کند. (آزمونهای هوش هیجانی، جین گریوز، ترجمه مهدی گنجی، نشر ساوالان، تهران، ۱۳۸۴)

